|
داستان ها دارم از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو.
|
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
اینکه مثلن
تو ناگهان
در آنسوی میز نشسته باشی
رسول یونان
مذهبم را من
به تلاوت آیه ی دوست داشتن تو خواهم داد
و بازش به هیچ رستگاری نخواهم جست
تا رویش دوباره ی گیاه
اعتمادم نیست
به آب
حتا به عبور باد
این من بودم که تا آغاز ضجه ام
تا اولین نشئه ی بستن چشم زیر سینه های مادرم
دوست داشتنت را گریستم
هنگام نیست
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه ايست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.
انگار از دنیا چیزی کم است
تو که کنارم نیستی
برف که برای خود نم نم می بارد، می بارد
برگ که تگرگ زمان را تاب می آورد
و سرفه کنان روی شاخه ی خود پیر می شود،
اما چیزی کم است
تو که کنارم نیستی.
اگر تو زاده نمی شدی
هر روز عصر
مردم که به خانه هاشان باز می گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند:
برف،بچه ها ، کار ،جاده ها ،...
اما انگار
یک چیزی کم است!
و پریشان به خانه قدم می نهادند.
انگار از دنیا چیزی کم است.
تو که کنارم نیستی.
رسم روياها همين است
که تنها بماني با اندوه خويش
باور کني که بر نمي گردد
که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني
ای دل من گریه نکن کاری ازت بر نمیاد...
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سر گشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو،چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
نه بهاری و نه یاری دیگر
حیف!!!
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو
این غم شیرین را
با خودم خواهم برد
حمید مصدق
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ی ما...
چگونه بتوان گفت؟
-هنوز با من هست
کجایی ای همه خوبی؟
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی
-وقتی که مهربان بودی
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میان ما
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم مرد
چگونه خواهم زیست
حمید مصدق
در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن
و وارد کوچه و پس کوچه های تنهایی شو
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن
کنار بید مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام
در کلبه را باز کن
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را کنار بزن
مرا خواهی دید
که با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار است
پشت دیوار درد هایم نشسته است!
آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن،
خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه ی مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
می کشم تصویر آن را
یاد من می آید از آن روز!
نیما یوشیج
با تو یک ساعت کنار درخت هر روز
با تو عطر شب و نگاه ماه
با تو باران و جاده ی خیس و چتر و حرف
با تو چه عطر خوشی
سمت های مرا از پرنده پر می کند
اردیبهشت!
خودت هم می دانی آنقدر عاشقم
که همه را شبیه تو می بینم!
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که
هيچ زندگي نکرده است !
تقويمش پر شده بود
و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني .
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد .
آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد .
جيغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .
کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .
خدا سکوتش را شکست و گفت
عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت ،
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي ،
تنها يک روز ديگر باقي است .
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن .
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز !
با يک روز چه کار ميتوان کرد ؟!
خدا گفت :آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،
گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در
نمييابد هزار سال هم به کارش نمي آيد .
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و
گفت : حالا برو و زندگي کن .
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي
دستانش درخشيدند .
اما ميترسيد حرکت کند.....ميترسيد راه برود .....ميترسيد
زندگي از لاي انگشتانش بريزد ، قدري ايستاد ..... بعد
با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين
زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت را
مصرف کنم .
آنوقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سرو رويش پاشيد ،
زندگي را نوشيد ،
زندگي را بوييد ،
و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود .
ميتواند بال بزند . ميتواند پا روي خورشيد بگذارد .
ميتواند .....
او در آن يک روز آسمان خراشي بر پا نکرد ،
زميني را مالک نشد ،
مقامي را بدست نياورد ،
اما .....اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد ،
کفش دوزکي را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي که نميشناختندش سلام کرد
و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ،
لذ ت برد و سرشار شد و بخشيد ،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او همان يک روز زندگي کرد ،
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ،
کسي که هزار سال زيسته بود ...!